خرید بک لینک
ولی تو تو همه ی روزای بد و گندت دووم آوردی و رفتی جلواوضاع رو بهتر کردی و جنگیدی و دست نکشیدی:)الانم همین کارو کنمیدونم سخته و دیگه خسته شدیاما 75 درصد راه رو رفتیحیفه بیخیال بشی...حالا دوتا گزینه جل

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

مرسی که اینقدر خوبید:dینی تو این دو روز که بساط چس نالم به راه بود هی با کامنتاتون دلگرمی میدادید*_*منم هروقت کامنتا رو میخوندم ناخوداگاه ی لبخند میومد گوشه ی لبم❤خلاصه که دمتوووون گرم❤❤❤حالم خوب خوب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

دلم میخواد ی استوری بذارم که:هرکی فردا میخواد بره راهپیمایی و جینگیلی فینگیلی راه بندازه بهم خبر بده تا همین الان بلاکش کنم-_-

والا://

احترام به عقاید هم حدی داره دیگه در توانم نیس به این ی مورد احترام بذارم

ولی حیف که نمیشه:((

کاش ی پیج پیوی داشتم تا راحت بودم:///

+به من بگید که شماها قصد ندارید برید؟

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

بابام میگفت وقتی داشتن برمیگشتن ی عده جمع شده بودن هی میگفتن الله اکبر و هی مرگ بر آمریکا و از این چرت و پرتا میگفتن و آتیش بازی و...

گفتم دیدم از آسمون:///

پوکر شده بودم واقعاااا

میگفت:منم شیشه رو کشیدم پایین گفتم:وسط خوشحالیاتون،گوجه شده کیلو ده هزار تومان:/

+از صمیم قلبم ی دمت گرررررم بهش گفتم:|||♡

واقعا در توانم نبود اگه خانوادم هم اینقدر ساده بودن:/

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

حالم خوب نیس

روحی منظورم نیستاااا

جسمی:///

قفسه سینم درد میکنه و نمیتونم نفس بکشم اصن

جلوی خودمم میگیرم که قیافم ضایع نشه تا مامان دوباره نگران نشه

اگه بفهمه دوباره شلوغش میکنه و هی استرس میگیره://

تو این هیری ویری همینو کم داشتم فقط

+برای شما پیش اومده؟چیکار باید بکنم الان؟

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

منه احمق فکر میکردم یذرررررررررررره هم که شده تونستم از حسم بهت کم کنمنشد...تا دیدمت قلبم ریختتا دیدمت قلب احمقم تند تند میزد انگار که میخواست در بیاد از تو سینم...آخه خدا خودش ندید من این همه بدبختی

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

میومد روبروم وایمیساد و زل میزد بهت:))

میدیدمت وقتی میرفتی کنارش...

چجوری بغضم نگیره؟

چقدر سخت بود که بی تفاوت رفتار کنم...

ولی تونستم!!

به ظاهر ریلکس بودم ولی از درون داشتم میمردمممممممم

دارم از هم میپاشم

برات مهم نیست؟

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

چندروزه نیومدمالانم نمیخواستم بیام:))از ی طرف کلی کار داشتم و از ی طرف هم پر بودم و هستم از ناله و غم...چی بگم؟خسته شدماین چند روز اینقدرررر داغونم که بعد چند ماه یا شایدم چند سال به طور مرتب دارم نم

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

چقدر انگشت خودم رفت تو چشم
و چقدر هر روز با دست خودم تنبیه میشم
اه
من ع خود شاکی ام حاجی
بم خوش نمیگذره هر جا میرم حاجی
یه جوری شده رو فرم باشم یه روز
همه ازم میپرسن خوشحالی برا چی
اه
بابا من این نبودم
انقدر هر روز پخش زمین نبودم
چی میخواستمو چی در اومد
نگا دیگ بم کیا تیکه میپرونن

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

مامانم اینا امروز رفته بودن خریداومدنی برام لاک و اسپری و مام و شال گرفتن واسه ولنتاین و تولدم:dدیروزم ی تونیک گوگولی گرفت که روش قلب داشت میگفت واسه ولنتاینت:dبعلهههه ما معمولیا ولنتاینمون با خانوادم

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 18:36

صفحه بندی